حكيم ابوالقاسم فردوسى
88
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ همه دودمان پيش يزدان پاك * شب تيره تا بر كشد روز چاك ] [ همى بر تو بر خوانديم آفرين * همان بر جهاندار شاه زمين ] كنون آمدم تا هواى تو چيست * ز كابل ترا دشمن و دوست كيست اگر ما گنهكار و بد گوهريم * بدين پادشاهى نه اندر خوريم من اينك بپيش توام مستمند * بكش گر كشى ور ببندى ببند دل بىگناهان كابل مسوز * كجا تيره روز اندر آيد بروز سخنها چو بشنيد از و پهلوان * زنى ديد با راى و روشن روان [ برخ چون بهار و به بالا چو سرو * ميانش چو غرو و برفتن تذرو ] چنين داد پاسخ كه پيمان من * درست است اگر بگسلد جان من تو با كابل و هر كه پيوند تست * بمانيد شادان دل و تن درست بدين نيز همداستانم كه زال * ز گيتى چو رودابه جويد همال شما گر چه از گوهر ديگريد * همان تاج و اورنگ را در خوريد چنين است گيتى و زين ننگ نيست * ابا كردگار جهان جنگ نيست [ چنان آفريند كه آيدش راى * نمانيم و مانديم با هاى هاى ] [ يكى بر فراز و يكى در نشيب * يكى با فزونى يكى با نهيب ] [ يكى از فزايش دل آراسته * ز كمى دل ديگرى كاسته ] يكى نامه با لابهء دردمند * نبشتم بنزديك شاه بلند بنزد منوچهر شد زال زر * چنان شد كه گفتى بر آورده پر [ بزين اندر آمد كه زين را نديد * همان نعل اسپش زمين را نديد ] بدين زال را شاه پاسخ دهد * چو خندان شود راى فرخ نهد كه پروردهء مرغ بىدل شدست * از آب مژه پاى در گل شدست عروس ار به مهر اندرون همچو اوست * سزد گر بر آيند هر دو ز پوست يكى روى آن بچّهء اژدها * مرا نيز بنماى و بستان بها به دو گفت سيندخت اگر پهلوان * كند بنده را شاد و روشن روان چماند بكاخ من اندر سمند * سرم بر شود به آسمان بلند بكابل چنو شهريار آوريم * همه پيش او جان نثار آوريم لب سام سيندخت پر خنده ديد * همه بيخ كين از دلش كنده ديد نوندى دلاور بكردار باد * برافگند و مهراب را مژده داد كز انديشهء بد مكن ياد هيچ * دلت شاد كن كار مهمان بسيچ من اينك پس نامه اندر دمان * بيايم نجويم بره بر زمان دوم روز چون چشمهء آفتاب * بجنبيد و بيدار شد سر ز خواب گرانمايه سيندخت بنهاد روى * بدرگاه سالار ديهيم جوى روا رو بر آمد ز درگاه سام * مه بانوان خواندندش بنام بيامد بر سام و بردش نماز * سخن گفت با او زمانى دراز بدستورى بازگشتن بجاى * شدن شادمان سوى كابل خداى دگر ساختن كار مهمان نو * نمودن بداماد پيمان نو و را سام يل گفت بر گرد و رو * بگو آنچه ديدى بمهراب گو